وقتي تاريكه فرو ميري تو برفا، يادت باشه تو نوري يا خود گرما
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:52
هجده سالشه. نمي دونم چي شد و چرا اصلا بحث رو شروع كردم ولي بهش گفتم «نور نیست، یعنی وقتی خیلی دقیق فکر می کنم می بینم که هیچوقت توی اين ٢٧ سال نور رو حس نكردم.» گفت «امكان نداره، حتما بوده ولي چون نور
ده برابر از قبل بدتر!
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:52
وقتي مي گي اون با بقيه فرق داشت، يعني اونقدر نتونستي بهش نزديك بشي كه بتوني به اين درك برسي كه اونم مثل بقيه ست.
به در و ديوار تُنگت مي زدم...
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:52
قبل از دوره ي آيلتس با هم چند باري همكلاسي بوديم. پسر خوبي بود، سه چهار سالي از من بزرگتر بود، يكي از رشته هاي مهندسي رو خونده بود و از همون موقع قصدش مهاجرت بود. تنها زندگي مي كرد و صبح تا شبش به كار
بي اعتنا
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:52
احتمالا اگه مي دونست توي ٢٤ ساعت گذشته، انقدر دلم براش تنگ شده كه براي تكست ندادن بهش به قطع كردن دستامم فكر كردم، حتما تكست مي داد...+بي اعتنا-ابي
نپرس براي فردا ميلي هست برام؟!
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:52
شب هايي توي زندگي هر آدمي هست كه هيچ چيز يا هيچ كس جزئي از تو نيست؛ نه حس مي كني متعلق به چيزي يا كسي هستي، نه كسي يا چيزي متعلق به توئه؛ نه خانواده، نه عشق، نه معشوقه، نه دوست و نه حتي مايملك. خب مسلما، توي اين شبxa0آدمxa0با حس و حال يك انسان فقيرِ بيریشهی مردمگریز، نمي تونه زندگي كنه، نمي تونه بخن...
سرنوشت سياسي
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:35
اولين باري كه ديدمش، بدون مقدمه ازم پرسيد "خستهای؟" و من جواب دادم "نه، چطور؟" گفت "چشمات خيلي خستهن" خندیدم و گفتم "خسته نيستم، لابد مدلشونه." سرك كشيدناش، غيرتي شدناش، نگاه ثابتش، نزديك شدناش، تما
ترس
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
ترس هاي بزرگ، ترس هاي كوچك رو مي خورن...
چند سال از دستم در رفت...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
وقتي قدت يك متر و چهل باشه، مي توني به خودت بگي قدبلند؟ وقتي قدت دو متر باشه، مي توني به خودت بگي قدكوتاه؟ پس چه طوري وقتي ٢٢ سالته فكر مي كني اندازه ي يه آدم ٣٢ ساله مي فهمي؟ سن هم يه عدده مثل قد، نم
ياس
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
ميل عجيب به شنيدن حرف هاي عاشقانه توسط مرد/زنيxa0كه هيچوقت ملاقاتش نكردي؛xa0بيشتر از اميد، نشونه ي نااميديه.
غرق
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
براي شنا ياد گرفتن، بايد از غرق شدن بترسي.
!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
فردا و پس فردا يه امتحان دارم كه بحث آبروم وسطه. روي دعاها و انرژي مثبت تك تكتون حساب كردم، لطفا بي نصيب نذاريد، مرسي.
من رو گم كن تو آغوشت كه ناميرا بشم با تو...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
آخرين آهنگ-ابي (دانلود)
تكرار ١
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
روزي صد بار با خودت تكرار, كن: لازم نيست نگران باشي، همه چيز پنجاه پنجاهه و هيچكس از آينده خبر نداره...
بيست و هفت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
٢٧ سالگي سن عجيبيه؛ شب مي خوابي صبح بلند ميشي، مي بيني يه بچه ٢٣ يا ٢٤ ساله بهت تكست داده و اصرار داره كه باهات دوست شه، دوباره شب مي خوابي صبح بيدار ميشي، مي بيني دوست پسر سابق دوستت كه الان متاهله بهت پيشنهاد داده، شبشxa0خوابت نمي بره كهxa0مي بيني يه مرد متاهل كه از دوران مجردي ش همديگه رو مي شناس...
بهشت اينجا بود ما اينجوري ش كرديم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
سهميه ي بنزين، فقط به اين درد مي خوره كه هر ماه، يك جاي دستمون رو باهاش بسوزونيم كه ديگه به كسي راي نديم...
"گلوله"، "انسانيت"، "توحش"
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
فكر مي كنيد بچه هاي آمنه شهبازي چه قدر از تك تك ماها متنفرن؟
حالا كه رو ايران زدن حراج فوق العاده...
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 1:58
دونه به دونه ي ويديوهاي پخش شده از سيل رو ديدم و به مردم و ايرانxa0فكر كردم. اين كه بگم از مرگ نمي ترسم، دروغي بيش نيست ولي داشتم فكر مي كردم، اگر بعد از مرگ من؛ قراره دختري متولد شه كه به اندازه روياهام شجاعه، من با كمال ميل به استقبال مرگ ميرم.xa0
يادآوري ٢
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 1:58
تو اينجايي كه اشتباه كني. اگرم فكر كردي چرا بقيه اشتباه xa0نمي كنن؛ به ياد بيار همين كه الان اينجايي، معني ش اينه كه خدا هم گاهي اشتباه مي كنه.
يادآوري ٣
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 1:58
مي دوني... خب چند شبانه روز به اين فكر كردم چرا تا اين حد دوستش داشتم. يك روز، تمام چيزهايي كه باعث شده بود به نظرم آدم جذابي بياد رو توي ذهنم ليست كردم و سعي كردم شبيهش باشم. روزهاي زيادي صبر كردم و
شهرك
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 1:58
انقدر بلاگفا كوچيك شده كه صرف نمي كنه بري يه وبلاگ ديگه رو از نو شروع كني؛ چون به هفته ي دوم نكشيده، اوني كه نمي خواي بخونتت؛ پيدات مي كنه.