خرید بک لینک
بگذر ز من ای آشنا چون از تو، من دیگر گذشتم... تا به حال شده پارتنر/دوستتون یک صفتی رو به شما نسبت بده که شما از طریق سایرین، مطمئنید اون صفت از اخلاقیات شما نیست؟من فکر می‌کنم دلیلش اینه که اون آدم تصمیم گرفته راهش رو از شما جدا کنه ولی به خاطر عذاب وجدان یا عدم وجود دلیل منطقی‌، در ذهنش اون صفت رو به شما نسبت داده و باور کرده که شما اون صفت رو دارید. پس لطفا به جای بحث، ازش بپرسید "دقیقا کی و کجا این اخلاق رو در من دیدی؟" اگر گفت "یادم نیست." از نظر من می‌تونید سوگواری برای خاتمه اون رابطه روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

کسی دیگه تو اون دیار رخت عروسی ندوخت... هر وقت خیلی غمگینم، به این فکر می‌کنم که اگر فلان اتفاق توی زندگی‌م نمی‌افتاد/می‌افتاد یا فلان آدم توی زندگی‌م وارد می‌شد/خارج می‌شد/می‌موند، زندگی‌م چطوری می‌شد؟! هر اتفاقی رو چند بار پس و پیش می‌کنم و وقتی به این برآیند می‌رسم که هیچ فرقی نمی‌کرد، ذهنم شروع کار می‌کنه به عقب‌گرد و اونقدر آدم‌ها و اتفاقات رو پس و پیش می‌کنم که می‌رسم به اولین روزهایی ‌که حضورم توی این دنیا رو به یاد میارم...به‌روزا به این خروجی رسیدم واقعا مشکل از تولد و شخصیت من نیست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

تو تنها نموندی که حال دل بی‌قرار رو بفهمی، عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار رو بفهمی... در روز جاری توی اتاق انتظار اورژانس نشسته بودم و به مفهوم "تنهایی" فکر می‌کردم. در این چند سال عمرم، بارها فکر می‌کردم "به تنهایی" دارم موقعیتی رو اداره می‌کنم، ولی در روز جاری متوجه شدم تابه‌حال توی زندگی‌م هیچوقت "تنها" نبودم. روزها و موقعیت‌هایی رو "به تنهایی" گذروندم ولی همیشه می‌دونستم با یک تماس، دیگه "تنها' نخواهم بود، اما در زمان حاضر به معنای واقعی کلمه، "تنها" بودم.امیدوارم بعد از من، هیچوقت هیچکس متادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

چشم‌هام رو می‌بندم یاد اون شب آبانی می‌افتم که متوجه شدم از این به بعد "عزادار" محسوب می‌شم. چشم‌هام رو به چپ و راست حرکت می‌دم که اشک‌هام به زور، سرازیر شن و اون شب آبانی برام تداعی میشه که غمگین بودم ولی کیک دستم بود و شب بعدش توی اون خیابون تصادف کردم. پلک‌هام رو به سمت پایین فشار می‌دم و یاد شب‌های آبانی می‌افتم که ... به معنای واقعی کلمه، این روزها "سوگوار" م...

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

درسته روی رینگ همه تنها میرن و مسابقه میدن، اما صدای تشویقهای حین بازی و بعد از برد یا دلداریهای بعد از باخت تماشاچیها و رفتار داور و شانس مسابقهدهندهها، یکسان نیست.

به معنای واقعی کلمه، غمگین و تنهام...

+ نوشته شده در  Thu 18 Jul 2024ساعت 10:36  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:54

متاسفانه خودم رو مدیون راوی پادکست "آخرین شاهد" میدونم؛ چرا که در یک برهه از زندگیم، تنها کسی بود که باعث میشد به چیزی جز واقعیت زندگیم فکر کنم. به همین خاطر، برای روح مهدی پورباقی و همسرش آرامش رو آرزو میکنم.چیزی که خیلی ذهنم رو از صبح مشغول کرده این سواله که "اگر پایان زندگی راوی به این نقطه رسیده، زندگی آدمهایی که افکارشون -فارغ از جنایی بودن یا نبودن- رو مینویسن، به کجا ختم میشه؟!"در هر صورت، اگر با این پادکست از طریق این لینک "کلیک کنید" آشنا شدید، ازتون عذرخواهی میکنم... + نوشته شده در  Sat 20 Jul 2024ساعت 17:57  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:54

آدم اکثر مواقع فکر میکنه تا نور نباشه، متوجه نمیشه چه اتفاقی افتاده، اما در بیشتر مواقع برای به وقوع پیوستن صحنه جرم و پی بردن به واقعیت، نیازه که منبع نور رو خاموش کنی...

+ نوشته شده در  Sun 14 Jul 2024ساعت 11:18  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 4:46

دو سه ماهی بود که موضوعی، استرس به تمام جونم انداخته بود. هر بار از این مسئله باهاش حرف میزدم، میخندید و میگفت: "هیچی نمیشه." و من حرص میخوردم. تمام این سه ماه بهم گفت که هیچ مسئلهای پیش نمیاد ولی من بیشتر شبها، با نگرانی خوابیدم و از خواب بیدار شدم. یکی از روزها که حسابی کلافهش کرده بودم، بهم گفت "میدونی مشکل تو چیه؟ اینه که به استرس داشتن، عادت کردی..."امروز که اون موضوع برام بسته شد، دیدم حق با اون بود. هیچ چیز به اون سختی که من فکر میکردم نبود. مدتیه دارم به این فکر میکنم که این همه استرس داشتن برای مشکلات به وقوع نپیوسته، چه سودی داره؟ و به این جواب رسیدم که احتمالا دلیلش اینه که دوست دارم هیچوقت سورپرایز نشم و از جانب دیگران مورد تمسخر واقع نشم که احمق و خوشخیال بودم. دوست دارم به تمام حالات منفی فکر کنم که اگر اتفاق افتاد، به خودم بگم میدونستی این اتفاق میافته.حالا واقعا از جانب بقیه یک احمق خوش خیال فرض نشدن ارزش این رو داره که یک عمر در استرس و اضطراب دست و پا بزنی؟! + نوشته شده در  Wed 26 Jun 2024ساعت 20:55  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 19:20

دعاهامون اجابت شد یا قدرت تصویرسازی ذهن، رویاهامون رو به واقعیت تبدیل کرد؟!

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 19:20

همیشه وقتی از چیزی شکایت میکردم، اطرافیانم میگفتن "خدا رو شکر کن که سالمی." و من فکر میکردم "از کجا معلومه که سالمم؟ شاید سالم نباشم و فقط در همین لحظه ازش مطلع نباشم! برای چی باید شکر کنم؟" در حال حاضر، علائمی دارم که به نظر میاد یه مریضیای دارم، دارم به این فکر میکنم واقعا باید همون خدا رو شکر میکردم که از هیچی باخبر نبودم... + نوشته شده در  Mon 1 Jul 2024ساعت 11:57  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 19:20

تا الان فکر میکردم اکثرا به آلزایمر دچارن، با این اوضاع و استوریها و توئیتها متوجه شدم اینها اصلا چیزی رو متوجه نمیشن که بخواد یادشون بمونه و براشون تجربه شه؛ عجیبید، عجیب!

+ نوشته شده در  Tue 28 May 2024ساعت 23:41  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:16

ما شکست خورده نیستیم، فقط بلد نیستیم برای دستاوردهامون خوشحال باشیم و جشن بگیریم.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:16

همکلاسی کلاس زبانم بود و حدود دو سالی بود که ازش خبر نداشتم. بعد از دو سال به من پیام داده و در همون پیام اول پرسیده "مهاجرت کردی؟" و وقتی جواب رو شنید، گفت: "من دو هفتهست اومدم." مکالمه به نحوی ادامه پیدا میکنه و به خاطر بستن مکالمه، بهش تبریک گفتم و در جواب؟! گفت "نمیدونم چرا به هرکس میگم مهاجرت کردم، بهم تبریک میگه. به نظر خودم که اَچیومنت! -دستاورد- خاصی نیست و تبریک نداره. مهم اینه که آدم بتونه دووم بیاره." من هم گفتم: "به نظرم به نسبت دو هفته، خیلی نقیض صحبت میکنی و اظهارنظر میکنی. مسلما دستاورد خاصی نیست و من از روی ادب تبریک گفتم." اما چیزی که برام جالبه اینه! چرا انقدر در ادا خلاصه میشیم؟ وقتی دو هفته پات به یه کشور دیگه رسیده و هر دو سه روز یک بار استوری میذاری که داری ارشد میخونی و بعد از دو سه سال به یه آشنای دور پیام میدی که بگی مهاجرت کردم، چرا میخوای وانمود کنی برات مهم نیست؟! اگه انقدر مهمه، چرا از جشن گرفتن خجالت میکشی و اگه مهم نیست چرا به کسی هم که دو ساله خبری ازش نداری، میخوای اطلاع بدی مهاجرت کردی؟!واقعا فقط ادا، ادا، ادا... + نوشته شده در  Thu 6 Jun 2024ساعت 15:32  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:16

وقتی غذا خوشمزه نشده، وقتت رو برای تزئینش هدر نده. وقتی اوضاع از درون خراب باشه، هیچکس اهمیت نمیده که تو دیزاینر درجه یکی هستی؛ همه یه آشپز فوقالعاده بد میبیننت که کمی استعداد هم توی دیزاین داری...

+ نوشته شده در  Fri 24 May 2024ساعت 20:13  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 15:24

مشکل از عرضهت نیست؛ مشکل از تعریفت از واژه "عرضه"ست که مترادف با "به تنهایی کار رو انجام دادن" میدونی. مشکل اینه که هیچوقت کسی بهت یاد نداده همیشه نمیشه "بدون کمک دیگران" زندگی کرد و وقتی همیشه بدون کمک دیگران، کارهات رو انجام بدی، کسی بهت نمیگه "باعرضه"؛ بلکه صدات میکنن "موجود غیراجتماعی"! + نوشته شده در  Sun 26 May 2024ساعت 19:55  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 15:24

صفحه بندی