اولين باري كه ديدمش، بدون مقدمه ازم پرسيد "خستهای؟" و من جواب دادم "نه، چطور؟" گفت "چشمات خيلي خستهن" خندیدم و گفتم "خسته نيستم، لابد مدلشونه." سرك كشيدناش، غيرتي شدناش، نگاه ثابتش، نزديك شدناش، تمام حركات و اعضاء و جوارحش ثابت مي كرد از من خوشش مياد ولي من مدت ها بود به خودم قول داده بودم تا وقتي كسي بهم پيشنهاد مستقيمي نداده، بهش فكر نكنم.
از اون شبي كه ازم خواستگاري كرد و به خاطر مهاجرتش بهش جواب منفي دادم، تا امشبي كه بهم گفت از وقتي با من آشنا شده، داره به موندن فكر مي كنه، برام هزار شب گذشته. وضعيت ايران، وضعيت خانواده م، وضعيت شغلي م، وضعيت تحصيلي م، وضعيت روحي و جسمي م، كلا همه چيز اونقدر بهم فشار آورده بود كه وقتي گفت به خاطر من و خانواده ش دلش نمي خواد مهاجرت كنه، تمام سعي م رو كردم كه به مهاجرت اميدوارش كنم. وقتي حرف ها تموم شد، بهم گفت كاش يه شب بخوابيم و صبح بيدار شيم و ببينيم همه چيز توي ايران درست شده و بعد اين آهنگ رو برام فرستاد.
ساعت هاست دارم با اين آهنگ عاشقانه براي اين سرنوشت سياسي گريه مي كنم...
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی