چند سال پیش، وقتی سر یه موضوعی خیلی ناراحت بودم بهم گفت: "هم من و هم تو، چیزهای باارزشتری رو توی زندگی از دست دادیم. این چیزها برای ما غصه نداره." راست میگفت. از یک جایی به بعد، من همیشه با دیده تردید به سوگ آدمها نگاه میکردم. برای ذهن من از یک جایی به بعد، قابل هضم نبود برای کسی جز اقوام درجه یک بخوای سوگوار باشی.
امروز خبر فوت یکی از همکلاسیهای دبیرستانم رو شنیدم که چند هفته پیش فوت کرده. تمام روابطمون در این سالها، در لایک و دیدن استوری خلاصه میشد. طبیعتا، آدمی با سرگذشت من نباید برای این خبر غمگین شه ولی این خبر، به قدری من رو به هم ریخته که نمیتونم حتی احساسم رو شرح بدم! نمیگم غمگینم ولی حالتی دارم که هیچوقت نداشتم. ترکیبی از از دنیا بریدن و به دنیا چسبیدن، معلق به تمام معنا...
احساس شرمندگی میکنم که در مراسم فوت عزیز من شرکت کرده و من حتی نتونستم در مراسم خودش شرکت کنم و حتی دقیقا نمیدونم چه روزی فوت کرده. روحش شاد...
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی