دو سه ماهی بود که موضوعی، 1 به تمام جونم انداخته بود. هر بار از این مسئله باهاش حرف میزدم، میخندید و میگفت: "هیچی نمیشه." و من حرص میخوردم. تمام این سه ماه بهم گفت که هیچ مسئلهای پیش نمیاد ولی من بیشتر شبها، با نگرانی خوابیدم و از خواب بیدار شدم. یکی از روزها که حسابی کلافهش کرده بودم، بهم گفت "میدونی مشکل تو چیه؟ اینه که به استرس داشتن، عادت کردی..."
امروز که اون موضوع برام بسته شد، دیدم حق با اون بود. هیچ چیز به اون سختی که من فکر میکردم نبود. مدتیه دارم به این فکر میکنم که این همه استرس داشتن برای مشکلات به وقوع نپیوسته، چه سودی داره؟ و به این جواب رسیدم که احتمالا دلیلش اینه که دوست دارم هیچوقت سورپرایز نشم و از جانب دیگران مورد تمسخر واقع نشم که احمق و خوشخیال بودم. دوست دارم به تمام حالات منفی فکر کنم که اگر اتفاق افتاد، به خودم بگم میدونستی این اتفاق میافته.
حالا واقعا از جانب بقیه یک احمق خوش خیال فرض نشدن ارزش این رو داره که یک عمر در استرس و اضطراب دست و پا بزنی؟!
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی