چند روز پيش كه رفته بودم ابروهام رو فيبروز كنم، آرايشگر بهم گفت «خانمی بيداري؟» سرم رو به علامت آره تكون دادم. بهم گفت «هیچوقت مشتری به این آرومی نداشتم. احساس می کنم حتی اگه بهت بی حسی هم نمی زدم دردت نمی گرفت.» نمیتونستم بهش بگم شب سختی رو گذروندم و بدنم از چند جهت شکسته. نمی تونستم بگم مدل چشم هام اینجوری نیست و از فرط گريه به اين روز افتاده. نمیتونستم بهش بگم از ديشب یکی رو میبینم که یه چاقو دستشه و یک ضرب، چاقو رو از بالای سینه م تا بالای شکمم مي كشه. نمی تونستم بگم هیچ درد و ترسی رو نمی تونم حس کنم. نمي تونستم بگم يه اتفاق كوچيك شده خوره بزرگ من. هفت روز گذشته و من هنوز همون نقطه اولم، همون نقطه اول.
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی