سه ماه پيش كه با اين دختره همكلاس بودم، زياد ازش خوشم نمي اومد. دليلش خيلي واضح بود، چون از يه پسره دفاع مي كرد كه من از اون خوشم نمي اومد. مي دونستم ازش خيلي خوشش مياد ولي واقعا نمي فهميدم چه جوري يه دختر سي ساله مي تونه يه پسر سي و اندي ساله به اين بي شعوري و خودخواهي رو دوست داشته باشه. توي اين يك ماه و نيم اخير رابطه م با پسره به حد معمولي رسيد و بعدش، كم كم با دختره خوب شدم. امشب دختره بهم گفت دلش مي خواد يه چيزي بگه و ازم خواست به كسي حرفي نزنم. بهم گفت با پسر داستان دوست شده. اون لحظه من به قدري هيجان زده شدم كه انگار خودم يه رابطه عاشقانه كه هر شب از خدا ميخواستمش رو شروع كردم.
ميدونم اكثر كسايي كه وبلاگ منو دنبال مي كنن، اسير اين داستان هاي عشقي ن. امشب از خدا خواستم كه به اندازه امشب، به زودي از كامنت هاي شمايي كه سال هاست زندگي مون به هم گره خورده، ذوق كنم. نميدونم دعام تاثيري داره، نميدونم كامنتايي كه بعضي اوقات ميذارم براتون فرقي داره يا نه ولي من واقعا نگرانتونم. اميدوارم به زودي آرزوهاتون شكل بگيره.
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی