روي تخت دراز كشيده بودم كه اسمش روي گوشي م افتاد. اون لحظه مردد بودم كه جواب بدم يا نه ولي جواب دادم. وسط حرفاش از استاد (كليك كنيد) حرف زد. بحث رو عوض كردم و دوباره برگشت سر بحث قبلي. كلافه ازش پرسيدم «اگه من اعتراف کنم که ازش خوشم مي اومد، بس مي كني؟» گفت «آره» گفتم «خوشم می اومد» گفت «بهش گفته بودی؟» گفتم «می دونست، تو چه جوری فهمیدی؟ اونم مي دونست ديگه. اصلا همون روزي كه ما رو ديدي گفتي يه جور ديگه نگاهش مي كنم، دعوامون شده بود.» گفت «من همون روز فهمیدم بهت حس داره» خندیدم. سه سال دنبال همين بودم، يكي از يه جاي دنيا بياد بهم بگه «بهت حس داره» و من تا ته دنيا منتظرش بمونم. بهش گفتم «می دونم ولی به هر دلیلی نخواست.» گفت «خيلي آقاست.» گفتم «می دونم» گفت «توی این مدت هر بار دیدمش، دیدم چه قدر رابطه ش با تو با بقيه دخترا متفاوته؛ تو مي دوني چه قدر مشكل توي زندگي ش داشت اما الان ايرانه. من می تونم كاري كنم که همدیگه رو ببینید. اگه بهش حس داري الان وقتشه. شاید دیگه هیچوقت نتونی کسی رو دوست داشته باشی.» گفتم «شما نزديك دو ساله من رو نديديد و اين آدم، اون آدم نيست. اگر روزي هم قرار باشه ببينمش، مطمئنا فقط براي اينه كه اين تغيير رو به رخش بكشم.» و بعد تماس قطع شد.
اينقدر محكم جوابش رو دادم كه حتي روم نشد، توي تنهايي م دلم بلغزه ولي از ديشب به طرز عجيبي براي آدم ٢٤ ساله و ٢٥ ساله و ٢٦ ساله درونم عزادارم. من تمام اون روزها رو خاك كردم كه آدم ٢٧ ساله درونم خوشحال متولد شه ولي خب، تقدير اينجوريه كه بعضي نوزادها تا آخر عمر عزادار مادرشون باشن.
برچسب:
نویسنده: نیکی اسماعیلی